کنون فهمیده ام بابا چرا زهرا مرا خواندی
نفس چون می کشم خون می چکد از زخم پهلویم !

 حضرت زینب سلام الله علیها در بیان آنچه در طول سفر برایشان گذشته بود می فرمایند: در هر منزلی با مصیبتی روبرو شدیم تا در خرابه شام که جور و جفا بر ما کامل شد لکن مصیبت برادر زاده ام رقیه در آن خرابه قدم را خم و مویم را سفید کرد.

کرامتی از حضرت رقیه علیها السلام

.
وقتی.
خانه‌هاي اطراف حرم حضرت رقیه سلام الله علیها رابراي توسعه حرم مطهر خريداري مي‌نمودند. يكي از مالكين كه يهودي يا نصراني بود، به هيچ وجه حاضر نبود خانه خود رابراي توسعه حرم بفروشد. خريداران حاضر شدند كه حتي به دو برابر و نيم قيمت خانه را از او بخرند ،‌ولي وي حاضر به فروش نشد .بعد از مدتي زن صاحب خانه حامله شده ونزديك وضع حمل وي مي‌شود. او را نزد پزشك معالج مي‌برند،‌بعد از معاينه مي‌گويد:
بچه و مادر ،‌هردو درمعرض خطر مي باشند و خانم بايد زير نظر ما باشد، قبول كردند،‌تا درد زايمان شروع شد. صاحب خانه مي‌گويد : همسرم رابه بيمارستان بردم وخودم برگشتم و آمدم درب حرم حضرت رقيه سلام الله عليها و به ايشان متوسل شدم و گفتم، اگر همسر و فرزندم رانجات دادي وشفاي آنان را از خدا خواستي و گرفتي خانه‌ام را به تو تقديم مي‌كنم.
.
مدتي مشغول توسل بودم،‌بعد به بيمارستان رفتم و ديدم همسرم روي تخت تشسته وبچه دربغلش سالم است .
همسرم گفت : كجا رفتي ؟
گفتم رفتم جايي كاري داشتم.
گفت : نه،‌رفتي متوسل به دختر امام حسين سلام الله عليها شدي !.
گفتم از كجا مي داني؟
زن جواب داد: من،‌ درهمان حال زايمان كه از شدت درد گاهي بيهوش مي‌شدم،‌ ديدم دختر بچه‌اي وارد اطاق بيمارستان شد و به من گفت : ناراحت مباش، ما سلامتي تو و بچه‌ات را از خدا خواستيم، فرزند شماهم پسر است،‌سلام مرابه شوهرت برسان و بگو نامش راحسين بگذارد!‌
.
گفتم: شماكي هستيد؟ گفت : من رقيه دختر امام حسين سلام الله علیه هستم.

این را خادم حرم حضرت رقيه سلام الله عليها نقل کرده است، كه خود از اهل تسنن مي‌باشد و افتخار خدمتگزاري درحرم نازدانه امام حسين سلام الله عليها را دارد و پدرش نيز از خادمين حرم حضرت رقيه سلام الله عليها بوده است.

الشام، الشام، الشام!

در روایت آمده، از امام سجاد علیه السلام پرسیدند:‌ سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟
در پاسخ سه بار فرمودند: الشّام، الشّام، الشّام!
امان از شام !
طبق روایت دیگر امام سجاد علیه السلام به نعمان بن منذر مدائنی فرمود:
در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر ، چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود:
1. ستمگران در شام اطراف ما را به شمشیرهای برهنه و استوار کردن نیزه‌ها احاطه کردند و بر ما حمله می‌نمودند و در میان جمعیت بسیار نگه داشتند و ساز و طبل می‌زدند .
2. سرهای شهداء را در میان هودج‌های زن‌های ما قرار دادند. سر پدرم و سر عمویم عباس(ع) را در برابر چشم عمه‌هایم زینب و ام کلثوم(ع) نگه‌داشتند و سر برادرم علی اکبر و پسر عمویم قاسم(ع) را در برابر چشمان خواهرانم سکینه(س) و فاطمه(س) می‌آوردند و با سرها بازی می‌کردند و گاهی سرها به زمین می‌افتاد و زیر سم سُتوران قرار می‌گرفت.
3. زن‌های شامی از بالای بام‌ها، آب و آتش بر سر ما می ریختند، آتش به عمامه‌ام افتاد و چون دست‌هایم را به گردنم بسته بودند نتوانستم آن را خاموش کنم. عمامه‌ام سوخت و آتش به سرم رسید و سرم را نیز سوزاند.
4. از طلوع خورشید تا نزدیک غروب در کوچه و بازار با ساز و آواز ما را در برابر تماشای مردم در کوچه و بازار گردش دادند و می‌گفتند: «ای مردم! بکُشید این‌ها را که در اسلام هیچ گونه احترامی ندارند؟!»
5. ما را به یک ریسمان بستند و با این حال ما را در خانه یهود و نصاری عبور دادند و به آن ها می‌گفتند: این‌ها همان افرادی هستند که پدرانشان، پدران شما را (در خیبر و خندق و ...) کشتند و خانه‌های آن‌ها را ویران کردند . امروز شما انتقام آن‌ها را از این‌ها بگیرید.
6. ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند ولی خداوند این موضوع را برای آن ها مقدور نساخت.
7. ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت و روزها از گرما و شب‌ها از سرما، آرامش نداشتیم و از تشنگی و گرسنگی و ... به سر می‌بردیم.

منبع:‌‌ تذكرة الشهداء ملاحبيب كاشاني

هودجی از نور

سلیمان اعمش می گوید:

در کوفه، شب جمعه ای نزد شیخی بودم. به او گفتم: درباره زیارت امام حسین(ع) چه می گویی؟» گفت: «بدعت است و هر بدعتی، گمراهی است و هر صاحب گمراهی در آتش است». ناراحت شدم و رفتم.

نیمه های شب آمدم، درِ خانه او را زدم. همسرش گفت: «او به زیارت امام حسین(ع) رفته است».

سلیمان می گوید: من هم به طرف حرم امام حسین (ع) رفتم. وقتی داخل حرم شریف شدم، دیدم شیخ در حالی که به سجده افتاده، گریه و ناله می کند و از خداوند طلب مغفرت و توبه می کند.

بعد از مدّتی طولانی سرش را بلند کرد. گفتم: «ای شیخ! دیروز آن جمله را گفتی، پس الان چگونه به زیارتش آمدی؟»

گفت: ای سلیمان! مرا سرزنش نکن! دیشب، در خواب...، شتری از نور دیدم که کجاوه ای از نور، بر روی آن شتر بود و داخل آن دو خانم بودند. گفتم: «این دو خانم بزرگوار چه کسانی هستند؟»

گفت: «یکی، حضرت خدیجه (س) و دیگری حضرت سیدة النساء فاطمة زهرا (س) است.». گفتم: «این جمع به کجا می روند؟» گفت: «به زیارت حسین که در کربلا از روی ظلم شهید شد، می روند».

به آن هودج نگاه کردم. دیدم اوراقی از آن به پایین می ریزد. پرسیدم: «این اوراق مکتوب چیست؟» گفت: «در این ورق ها نوشته شده هر کس در شب جمعه، به زیارت قبر حسین (ع) بیاید، از آتش جهنم ایمن خواهد بود».

النجم الثاقب،ص ۴۹۵

پ ن: شب جمعه حرم یار، حسین را عشق است

کرامت علوم اهل بیت علیهم السلام

حاج ميرزا علي آقا، فرزند مرحوم حاج شیخ عباس قمی (نویسنده مفاتیح الجنان ) می گفت:

 پدر بزرگوارم در نجف اشرف بر اثر كثرت عبادت و تأليف به مرض سختي دچار شد، معالجات اطبا در او مؤثر نيفتاد، يك روز در حالي كه ناله مي‌كرد به مادرم فرمود: همسر مهربانم مقداري آب در قوري با يك ظرف براي من بياور.

قوري آب و ظرف را كنارش گذاشت، گفت: مرا بلند كنيد، زير بغل او را گرفته در بستر نشانديم،

گفت: پنجاه سال است با اين انگشتان «قال‌‌الله» و «قال‌الصادق» و «قال‌الباقر» نوشته‌ام،

آن وقت انگشتان خود را روي ظرف گرفت و از قوري به روي آن آب ريخت و آن آب را نوشيد،

پس از چند ساعت شفاي كامل يافت.

در گرفتاری ها این دعا را بخوان

از حضرت زین‌العابدین علیه السلام روایت شده که می‌فرمایند:

« پدرم در روز عاشورا مرا به سینه خویش چسبانید و در حالی که از زخم‌هایشان خون، فوران می‌کرد، فرمود:

 ای فرزند! دعایی را که فاطمه علیها السلام آن را به من آموخت فراگیر، او از رسول الله صلی الله علیه و آله و آن حضرت نیز از جبرئیل آن را فرا گرفته بود تا در حوائج، مهمّات، اندوه و حوادث تلخی که بر او وارد می‌شود و پیشامدهای عظیمی که رخ می‌دهد آنرا بخواند.»

سپس فرمود: بخوان:

بِحَقِّ یس وَ الْقُرآنِ الْکَرِیمِ وَ بِحَقِّ طه وَ الْقُرآنِ الْعَظِیمِ یا مَنْ یَقْدِرُ عَلَی حَوائِجِ السّائِلِینَ یا مَنْ یَعْلَمُ ما فِی الضَّمِیرَ یا مُنَفِّسَ عَنِ الُمَکُرُوبِینَ یا مُفَرِّجَ عَنِ الْمَغْمُوْمِینَ یا راحِمَ الشَّیْخِ الْکَبیرِ یا رازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِیرِ، یا مَنْ لا یَحْتاجُ اِلَی التَّفْسِیرِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ افْعَلْ بِی کَذا وَ کَذا ...به جای و افعل بی کذا و کذا حاجات خود را ذکر کنی.»

(دعوات، قطب‌الدین راوندی، ص54)

با اقتدار منتظر مقدم توام

هجران ، رفیق گرم و گلستانی من است                        اصلا فراق ، یار دبستانی من است

تا پا به پای گردش ایام می روم                                     بیچاره این دل است که قربانی من است

دیشب میان آینه ی شخصی خودم                                دیدم که چند خط روی پیشانی من است

من با جگر معاهده خون نوشته ام                                 تا آن زمان که داغ تو زندانی من است

لیلا به رفت و آمد و مجنون به خواب ناز                           این قصه قدیم پریشانی من است

گفتند: سرزده گذر از شهر کرده دوست                           چیزی که مانده است پشیمانی من است

تا حال اگر نفس ز گلو می کند گذر                                 از ارتباط قلبی و پنهانی من است

پس کی زمان دیدن روی تو می رسد                             این پرسش دو دیده ی بارانی من است

روزی که قبر مادر خود را نشان دهی                              تازه زمان گریه ی طوفانی من است

با اقتدار منتظر مقدم توام                                             پرچم به دست یار خراسانی من است

شاعر: رضا رسول زاده

هرگز امید را از کسی سلب نکن

شاید این تنها چیزی است که دارد.

فقط یک روز زندگی کرد!

دو روز مانده بود به پایان زندگی اش

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

پریشان و طلبکار نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری مهلت بگیرد.

ابتدا داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشتگان و آدمیان پیچید. خدا سکوت کرد.

کفر گفت و سجاده به دور انداخت. خدا سکوت کرد...

...سرانجام دلش گرفت و گریست و بر خاک به سجده افتاد.

خدا سکوتش را شکست و گفت:

عزیزم، یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به جار و جنجال و بد وبیراه از دست دادی. تنها یک روز دیگر از عمرت باقیست. بیا و این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز...با یک روز چه می توان کرد؟!

خدا گفت: آن که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است. و آن که امروزش را درنیابد هزار سال هم به کارش نیاید.

...و او مانده بود مات و مبهوت...و خیره به درخشش یک روز زندگی در کف دستانش قدری ایستاد.

با خود اندیشید: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن یک مشت زندگی چه فایده ای دارد...

و آن گاه به ناگاه زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید، زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا انتهای دنیا بدود

می تواند بال بزند ، می تواند حتی از خورشید نیز بگذرد، او در آن یک روز خریدی نکرد، زمین نفروخت، آسمانخراشی برنیفراخت، مقامی نجست، شهوتی نراند و ثروتی نیندوخت

...اما در همان یک روز با نسیم سحرگاه نفس کشید، به زیبایی ماه درخشان خیره شد

به استعداد بی نهایت انسان غبطه خورد، رشته رفاقت با شیطان را گسست، از بند دجال وارهید

هیبت پوشالی طاغوت را درهم شکست

اشکی بر گونه غلطاند و از سرچشمه زیبایی جرعه ای نوشید

از آفریدگار خویش عطوفت و برکت طلبید و روزش را با یاد او و برای او آغاز کرد

در همان یک روز با همه آشتی کرد و با همه مهربان شد

...به مادر پیرش سر زد، دستانش را بوسید و دلجویی اش کرد

...چشمانش را گشود و مردم را دید

به همه آنهایی هم که نمی شناخت سلام کرد، به تمام مردم جهان از ته دل دعا کرد

از مرز تمام دلبستگی ها و آلودگی ها گذشت

....خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد...عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز را زندگی کرد

اما فرشتگان در تقویم خدا نوشتند:

امروز کسی در گذشت که هزار سال در دنیا زیسته بود!

دین چیست؟

مردی به سوی پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله و سلم شتافت و پرسید: دین چیست؟

حضرت فرمود: خوش اخلاقی

مرد رفت و بار دیگر از سمت راست پیامبر وارد شد و پرسید: دین چیست؟

فرمود: خوش اخلاقی

متحیرانه برخاست و دیگر بار از سمت چپ وارد شد و پرسید: دین چیست؟

پاسخ داد: خوش اخلاقی

برخاست، چرخی زد و این بار از پشت سر حضرت وارد شد و پرسید: دین چیست؟

پیامبر این بار به سوی او رو کرد و فرمود: نمی دانی که دین چیست؟ دین همان است که غضب نکنی!

السلام علیک یا اباعبدالله

یک قطره اشک را به دو عالم نمی دهم

از لطف فاطمه شده هر قطره اش روان

با دوست به دشمنی برنخیزی

روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این راز و نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.

 فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:

مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.

 فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

 با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست

 گنجشك گفت:

 لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:

 ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.  گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت:

" و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.  "

 اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

همیشه فردایی برای جبران نیست

 گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.بخوانید چگونه در این نامه‌ی کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:

 اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم.

به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقیناً هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم.

کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند.

اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم ... به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند.

به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است.

چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام ...

یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قله‌ی کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است.

یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند.

یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند.

چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام ... .

احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا.

 اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی.

همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق

 گابریل گارسیا مارکز

خون گریه می کنم

حاج ملا سلطانعلى، كه از جمله عابدان و زاهدان بود، مى گوید:

در خواب به محضر مبارك امام زمان (علیه السلام) مشرف شدم ، عرض كردم : مولاى من ! آنچه در زیارت ناحیه مقدسه ذكر شده است كه فَلَاندبَنَّكَ صَباحاً وَ مَساءً وَ لَاَبكِیَّنَ لک بَدَلَ الدُموعِ دَماً صحیح است؟

فرمود: آرى!

گفتم: آن مصیبتى كه در سوگ آن، به جاى اشك خون گریه مى‌كنید، كدام است؟ آن مصیبت على اكبر(ع) است؟

فرمود: نه! اگر على اكبر(ع) زنده بود، او هم در این مصیبت، خون گریه مى‌كرد!

گفتم : آیا مقصود مصیبت حضرت عباس (ع) است؟

فرمود: نه! بلكه اگر حضرت عباس هم در قید حیات بود، او نیز در این مصیبت خون گریه مى‌كرد!

عرض كردم: آیا مصیبت حضرت سیدالشهداء (ع) است؟

فرمود: نه! اگر حضرت سید الشهداء (ع) هم بود، در این مصیبت خون گریه مى‌كرد!

پرسیدم: پس این كدام مصیبت است؟

                                  فرمود: مصیبت اسیری عمه‌ام زینب (س) است.

پ ن: صفات نیک در انسان کامل ،در حد اعلی است از جمله غیرت. امام معصوم، غیرت الله است. امام سجاد علیه السلام چه خون دلی خوردند از این مصیبت عظمی! وقتی همه ی جسارت ها را در حق حرم اهل بیت (علیهم السلام) ببینند و ...

ادب بندگی

اللّهُمَ تَقَبَّلْ مِنَّا هَذَا الْقَلِیلَ الْقُرْبَانَ

خدایا این اندک قربانی را از ما قبول کن

پ ن: حضرت زینب (سلام الله علیها)، همه هستی اش را ( که امام حسین علیه السلام بود)در راه خدا داد و این را قلیل می دانست ، گاهی ما چند قدم در راه خدا برمی داریم آن هم معلوم نیست خالصانه برای خدا باشد و  طلبکار خدا هم می شویم!!!  

اتفاقی نیست!

این تقارن ها اتفاقی نیست

روز عاشورا ، روز بسیج

شاید فکر کنیم این ها تصادفی پیش می آید اما چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید!

شاید این اتمام حجت باشد برای هر بسیجی

شاید می خواست بگوید برای گرفتن انتقام خون ثارالله ، بسیج شوید

این الطالب بدم المقتول بکربلا

   ای لشکر صاحب زمان آماده باش...

آقا سرت سلامت

آقا یا بن الحسن!

از عرش مادر تو ، با سوز يا بُنَیَّ           با قامتي خم آمد، آقا سرت سلامت

پ ن :امشب شهادتنامه عشاق امضا می شود...

امشب مثل حر توبه می کنیم

شب عاشورا، سید احمد همه بچه ها رو جمع کرد. شروع کرد براشون به حرف زدن.

گفت: « حر، شب عاشورا توبه کرد. امام هم بخشیدش و به جمع خودشون راهش دادند. بیایید ما هم امشب حر امام حسین  عليه السلام  بشیم.»

نصف شب که شد. گفت: پوتین هاتون رو در بیارین بندهای پوتین ها رو به هم گره زد. بعد توی پوتین ها خاک ریخت و انداختشون روی دوشمون.

 گفت: «حالا بریم» چند ساعت توی بیابون های کوزران پیاده رفتیم و عزاداری کردیم اون شب احمد چیزهایی رو زمزمه می کرد که تا اون موقع نشنیده بودیم.

شهید سید احمد پلارک-فرمانده آرپی جی زن های گردان عمار لشکر 27 محمد رسول الله

تولد: 1334تهران        شهادت: 1366کربلای 8 شلمچه        محل دفن: بهشت زهرا

از مزار این شهید بزرگوار همیشه بوی عطر استشمام می شود و بسیار معروف است. 

اگر علمداری را از اسب بر زمین بیندازند...

در یکی از روزهای تاسوعا باز هم بسیاری از مردم در بازار منتظر مانده بودند تا دسته ی رسول ترک از راه برسد. رسول ترک اغلب عادت داشت تا در انتهای همه هیئت ها و دسته های آذربایجانی ها حرکت کند.

او و اطرافیانش بسیار ساده و بی آلایش بودند و فقط زمزمه و ناله و گریه و اشک از نشانه ها و علامت های آنها بود.

آن روز یکی از افسرهای عالیرتبه رژیم طاغوتی نیز با لباس های نظامی به بازار آمده بود تا ناظر و شاهد عزاداری های سوگواران امام حسین علیه السلام باشد.معلوم نبود که آن افسر آیا تاکنون آوازه رسول ترک را شنیده بود یا نه؟

آن افسر در گوشه ای ایستاده بود و به صورت عادی در حال تماشای هیئت های دسته های عزاداری بود که کم کم دسته رسول ترک به مقابل او رسید.

رسول ترک نگاهی به آن افسر انداخت و آرام آرام به سوی او حرکت کرد.

ادامه نوشته

سراشیبی سقوط

جنگ ۳۳ روزه حزب الله و اسرائیل

جنگ ۲۲ روزه غزه و اسرائیل

جنگ ۸ روزه غزه و اسرائیل

.....

۳۳ شد ۲۲ ، ۲۲ شد ۸ ،...

اینطور که پیش میره دیر نیست زمانی که تا اسرائیل میاد دستش رو بالا ببره و بگه تسلیم و آتش بس...دیگه اسرائیلی وجود نداره!